تبلیغات
فقط 313 نفر؟ - داستانک‌هایی تقدیم به امام عصر(عج)
فقط 313 نفر؟
چگونگی تسخیر جهان با یاران كم
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : روح اله زارع
نویسندگان
نظرسنجی
با سلام، نظر خود را درمورد مطالب این وبلاگ با انتخاب یکی از گزینه ها بیان کنید. با تشکر






قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

او در دل است و هیچ دلی نیست بی‌ملال
«
تشویش تمام نشدن ترکیب‌بندش را داشت. چشم‌ها را بست. اگر دینش را ادا نمی‌کرد، مدیون می‌شد. چشم‌ها را از درماندگی بست. جوانی به هیبت پیامبر(ص) دید: محتشم! چرا شعرت را تمام نمی‌کنی. گفت: آقا! قادر به انتها رساندنش نیستم. پیامبر گفته بود که اول مرثیه‌ات را با «باز این چه شورش است ...» آغاز کن، اما مانده‌ام برای انتهایش.
گفت: «او در دل است و هیچ دلی نیست بی‌ملال»

امام زمانت را می‌شناسی؟
«
جوان گفت: «زیارت بخوان
گفت: «سواد ندارم
جوان شروع کرد به خواندن. سلام داد به معصومین تا امام عسکری.
پرسید: «امام زمانت را می‌شناسی؟» مرد جواب داد:« چرا نشناسم؟»
گفت: «پس سلام کن
مرد دستش را روی سینه‌اش گذاشت: «السلام علیک یا حجةبن الحسن العسکری» جوان خندید: «و علیک السلام و رحمة الله و برکاته».

امام از همه مردم سزاوارتر است
«
انگار خودش هم باورش شده بود که صاحب عزاست. کنار در خانه امام ایستاده بود، مردم دسته‌دسته می‌آمدند. شهادت امام را تسلیت می‌گفتند و امامت او را تهنیت. خادم خانه صدایش زد: "جنازه آماده نماز است."
جعفر رفت داخل خانه ایستاد، کنار جنازه برادر و دست‌ها را برای تکبیر بالا برد، نوجوانی از گوشه خانه جلو آمد، عبای جعفر را گرفت. رنگ جعفر پرید دست‌هایش را انداخت.
صدایش را همه شنیدند:"عمو برو کنار! برای خواندن نماز به جنازه پدر من سزاوارترم."»

اینجا بیشتر از هر چیز انتظار عجیب است
«
ساکت نشسته بود روبروی کوچه. چشم از در بر نمی‌داشت. منتظر نشسته بود. هرکس که رد می‌شد با تعجب نگاهش می‌کرد. اینجا بیشتر از هر چیز انتظار عجیب است. ساعت‌ها، این اواخر ثانیه‌ها ... .
گفتم: خسته نمی‌شوی اینقدر منتظر هستی؟
گفت: انتظار چشم‌ منتظر می‌خواهد نه خستگی

درون خانه فقط صاحبخانه است
چیزی از شهادت امام عسکری نگذشته بود که سه نفر با شمشیرهای کشیده  رفتند پشت در خانه‌اش. خلیفه گفته بود:"می‌روید جانشین حسن بن علی را پیدا می‌کنید و سرش را برای من می‌آورید. از غلام خانه پرسیدند:"داخل خانه کیست؟"
انگار نه انگار می‌خواهند آقایش را سر ببرند، حتی سرش را بلند نکرد، گفت: صاحبم.
رفتند داخل ایستاده بود و نماز می‌خواند. روی آب بود. انگار یک دریای واقعی، نمی‌توانستند نزدیکش بشوند؛ نفر اول یک قدم برداشت توی آب فرو رفت به هزار زور و زحمت درش آوردند. بی‌هوش شد، دومی هم سومی دست و پایش را گم کرد به غلط کردن افتاد: " آقا ببخشید.... اشتباه کردم ....نفهمیدم .... " رفقایش را بلند کرد رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد

فقط ما نجاتت می‌دهیم
«
امام صادق زیاد از مهدی برای‌مان می‌گفت، از فرج و گشایش آخر الزمان.
دلم می‌خواست وقت دقیقش را بدانم. طاقت نیاوردم و از امام سؤال کردم:
"
پس کی فرج می‌رسد؟ این که خیلی طولانی شد؟"
مهزم! هرکس برای فرج وقت تعیین کند دروغ‌گوست! و هرکس عجله کند، هلاک می‌شود، فقط کسانی که مطیع و تسلیم اوامر ما باشند، نجات پیدا می‌کنند و به ما ملحق می‌شوند»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 3 تیر 1392
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:17 ب.ظ
Hi there colleagues, pleasant paragraph and good arguments
commented here, I am genuinely enjoying by these.
دوشنبه 3 تیر 1392 12:08 ب.ظ
http://shahreahrimani.mihanblog.com
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
110